چقدر دلم برای سلام کردن به تو تنگ است یادم نیست که سلامم را چطور جواب می دادی و این بد است .نکند که از یادم رفته باشی.نه نرفتی مطمئنم که درذهنم و قلبم هستی جای خودت را داری . هستی چون هر کار که میکنم تو در گوشه ذهنمی. باورت میشود ؟ وقتی تسبیح بدست میگیرم وقتی روزنامه و صفحه سلامتش را میخوانم وقتی عکسی از آن روحانی شیک پوش را میبینم وقتی یکی از دختر های فامیل و بچه اش را که تو هیچ وقت ندیدی اش میبینم و یا حتی وقتی که برنجی را آبکش میکنم و ابجوشش را میریزم ! توهستی پیش منی .تو مرا میبینی؟ چرا بخوابم نمیآیی؟
10/27/07
10/26/07
سلام دوم
فعلا از گذاشتن هر گونه علامت معذورم چون نمیدونم چیکار کنم تا نقطه ها و علامت های ته جمله آروم سر جاشون بگیرن بشینن نه این که بپرن اول جمله
دلم میخواد تو از من راضی بشی!یعنی میشی؟کاش یه کاری بکنم که روزهام دلچسب بشه
بادبادک باز و هزاران خورشید روشن را یکجا خواندم(بلعیدم )و باز افسوس اینکه کاش مزمزه شان میکردم به جانم افتاده
10/22/07
سلام اول
سلام .
به قول یکی من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست.اما فقط دلم می خواهد !خانه ای پر از دوست ندارم شاید چون دوستان خوبی نداشته ام یا شاید خودم دوست خوبی نبودم. نمیدانم شاید دوست خوب دارم اما توقعم از دوست زیاد ی است.... .یک دوست خوب دارم اتفاقا با همونم ازدواج کردم و حالا همسرم است!دوستش دارم .
روزهایم آفتابی است اما گاه گداری ابری و بارانی هم میشود.
امیدم این است که اینجا دوستانی جانانه هم فکر یا جانانه و غیر هم فکر پیدا کنم.
Subscribe to:
Posts (Atom)