این روزها مدام زیر لب میخونم: خاطرات کودکی بر نگردد دریغا و چون مصرع بعدی رو بلد نیستم مصرع اول رو مدام تکرار میکنم .اینقدر تکرار میکنم تا چشمم تر شود .به یاد عزیزی* که فراموش کرده بودم چقدر برایم عزیز است و حالا دیگر نیست که به او بگویم چقدر دوستش دارم.اما میگویند سفر کرده ها از همه چیز خبر می شوند. شاید الان و از اون بالا ها داری من رو میبینی و میدونی که تو دلم چه غصه ای قلنبه شده . میدونم که اونجایی که هستی خیلی بهتر از جای است که تا الان بودی . خدا نگهدارت
این عزیز کسی بود که سالها مراقبت از من را در اوقات نبود مادرم بر عهده داشت .شرف النسا*
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
خدا رحمتش کنه.
پ.ن: چه عجب شما نوشتی!من گفتم لابد رفتی یه وبلاگ دیگه زدی و داری با خیال راحت مینویسی!
آخه به اینم میگن وبلاگنویسی؟
Post a Comment