توی ماشین نشستم و به هیچ چیز خاصی فکر نمیکنم .یهو به ذهنم میاد :
گر نگهبان من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد .دلم یه جوری میشه این شعر رو اصلا نمیدونم کجا شنیده بودم با یه خوشحالی زیادی میخونمش برای همسر .میگم اینو شنیده بودی؟بدون اینکه منو نگاه کنه میگه آره بابا همه آخ و ن د های سنتی اینو میخونن! به این میگن یه ضد حال اساسی.
راستی میشه آدم تکلیفش با خودش روشن نباشه و وبلاگ هم بنویسه؟
گر نگهبان من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد .دلم یه جوری میشه این شعر رو اصلا نمیدونم کجا شنیده بودم با یه خوشحالی زیادی میخونمش برای همسر .میگم اینو شنیده بودی؟بدون اینکه منو نگاه کنه میگه آره بابا همه آخ و ن د های سنتی اینو میخونن! به این میگن یه ضد حال اساسی.
راستی میشه آدم تکلیفش با خودش روشن نباشه و وبلاگ هم بنویسه؟
3 comments:
فکر کنم یکی از دلائل وبلاگ نوشتن اینه که آدم تکلیفش با خودش مشخص نیست! ;)
و اون ضد حال! واقعا ضد حال بود! حال من هم گرفته شد!! ;))
خوب راست گفته بنده خدا!این شعر رو آخوندای سنتی و غیر سنتی میخونن:دی
بعدم شما دیگه شورش رو درآوردی!یعنی چی که ادم تکلیفش با خودش مشخص نباشه؟!
إإإ سلام، خوشحال شدم دوباره مينويسی.
Post a Comment